تبليغاتX
سکوت شب

سکوت شب

به کوتاهي لحظات با هم بودن منگر ، به وسعت لحظاتي نگاه کن که به يادت هستم

من خنده ام را به همه آموختم  و

 

                         قطرات اشک را از گو نه هايم پاک کردم.

 

من سعادت را با خنده ام به همه نشان دادم

 

              اما هيچ کس نديد که من بيشتر از همه مي گريم

 

 حتي در آن لحظات که صداي خنده ام

 

                     همه را به خنده وا داشت همه را شاد کرد.

 

اما هيچ کس نديد که غمگين تر از همه من هستم

 

                دنياي پر خون دلم را پيش هيچ کس نگشودم و

 

قطرات اشک را پاک کردم در حاليکه آن چنان

 

      در دل مي گريستم که اگر کسي گوش به گريه ام ميداد

 

هرگز گريستن را فراموش نمي کرد .

 

       هيچ کس نفهميد در پس اين چهره شاد دل پر درد خود را

 

در سينه ام بنهان کرده ام

 

                   همه در حاليکه شادي را از من مي آموختند

 

 از کنار دل پر دردم بي صدا و آرام گذشتند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 15:19  توسط he3am  | 

اولين نگاهت آن قدر برايم شيرين بود كه گويي روح فرهاد در

 

 من دميده باشند… من قهرمان افسانه عاشقانه اي شدم

 

 كه پايانش را نمي دانستم هرشب در اوج تنهايي به اندازه

 

عظمت بيستون برايت گريستم… و اكنون وقت آن شده است

 

  كه شيريني نگاهت را پس بدهم و شربت تلخ آخرين

 

 خداحافظيت را بنوشم.... روح فرهاد كم كم از وجود من

 

 مي رود و هر بار بخشي از وجود مرا نيز با خود مي برد…

 

امشب حال عجيبي دارم خواب به چشمانم نمي آيد كه ناگهان

 

صدايي به گوشم زمزمه مي كند:   بخواب...  بخواب?

 

  "امشب آخرين شب تنهاييست"

 

چشمانم را مي بندم!  صدا?  صداي شيرين بود….

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 12:50  توسط he3am  | 

روزي به تو خواهم گفت

روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش برگها

 

خزان زندگي من آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم

به سوي خورشيد دلت را آرزو مي کرد .

 

آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم

 

 را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ي آن به کوير سرد

 

گونه هاي استخوانيم فرو ريخت .

 

آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که

 

 سيلاب اشک هايمان يکي گردد.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 11:8  توسط he3am  | 

تنهاترین

من از دلواپسي هاي غريب زندگي دلواپسي دارم

 

و کس باور نمي دارد که من تنهاترين تنهاي اين تنهاترين شهرم

 

تنم بوي علفهاي غروب جمعه را دارد

 

دلم مي خواهد از تنهاترين شهر خدا يک قصه بنويسم

 

و يا يک تابلوي ساده.....

 

که قسمت را در آن آبي کنم حرف دلم را سبز

 

و اين نقاشي دنياي تنهايي بماند يادگارخستگي هايم

 

و مي دانم که هر چشمي نخواهد ديد

 

شهر رنگي من را......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 15:33  توسط he3am  | 

سلام به دوسای عزیز...............

 خواننده ی  مورد علاقه ی من.....

مجید خراطها  )

 

برای این خواننده ی دوست داشتنی و با احساس آزروی موفقیت  میکنیم!

 

( album    (Kansel

 

لینک دانلودحتما باخين هر نه ايسته سز وار بوردا

MajidKharat,ha_01_CA..>

MajidKharat,ha_02_No..>

MajidKharat,ha_03_Kh..>

MajidKharat,ha_04_Kh..>

MajidKharat,ha_05_Ha..>

MajidKharat,ha_06_Ch..>

MajidKharat,ha_07_Kh..>

MajidKharat,ha_08_Ba..>

MajidKharat,ha_09_Ne..>

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 15:50  توسط he3am  | 


 

در خراب آباد دل بسي زيستم و با هر جام صبوحي او در


صحنه زندگي مست شدم و مجنون نگاهش شدم .


اسير كلامش شدم با نامش خود را تسلي دادم با يادش


ماه و خورشيد را به يكديگر رساندماما او چون غزالي كه از


صياد گريزان است همواره از يادم گريزان است.


با چشمانم برايش كمند مي افكنم اما اين غزال بر باد سوار


است و من نشسته برخاك .


او هم آغوش افلاك من هم جوار خار دربر دلدار .



در ساحل زيباي دلم كلبه اي ساختم حقيرانه و در وراي


ذهنم حصاري ساختم تا دست تطاولگر زمانه ياد ش را از


من به يغما نبرد .


در دالان هاي خيال شمعي برافروختم تا سيرت زيبايش


بر من متجلي شود .


زورق گمگشته من در طوفان بي تو دوام نمي آورد .


بادبانهايش تكه پاره تنش شكسته است .


ليكن نمي خواهم تنها يادگارت هم در کشاکش ابرهاي


لجوج فراموشي فنا شود............

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:49  توسط he3am  | 

خداحافظ

ديگر هراسي از تنهايي ندارم شايد پايان راه باشد!!


همه آرام و بي صدا تنهايم گذاشتند.


همه رفتند حتي تو...چرا؟؟؟؟


آخر انصاف را چگونه معني مي كني؟


به چه جرمي؟؟؟؟


به جرم اينكه دوستت داشتم؟؟؟


من كه از تو هيچ نخواستم.


ميخواستم باشي من تو را دوست داشته باشم ...


همين.!!!


لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد!!!


ولي ميگذرد!!!


ميگذرد!!!


حالا که نيستي صورتت پشت يک شيشه مات محو


مي شود . حالا که نيستي صدايت در دل من پيج


مي خورد و تاب بر مي دارد . حالا که نيستي و


رفته اي يعني شايدي در کار نيست، يعني ديگر حال


ا حالا ها بر نمي گردي، يعني من بايد باورم بشود،


چون قصه قصه رفتن بود و کاريش نمي شد کرد .


تو نيستي و من به نبودنت خو مي کنم . فراموشت


نمي کنم ، بغضهايم را هم قورت نــمي دهم اما


عاشقي از سرم نپريده. خداحافظ همه خنده ها ،


خدا حافظ همه گريه ها . . . دلم تا هميشه تنگت


خواهد بود ... چقدر اين دنيا بي مروت است، حتي


وقت ندادي درست خداحافظي کنم. ـ


تو رفتي و من هم مي روم که اداي زندگي کردن


را در بياورم.ـ


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 0:26  توسط he3am  | 

### به چه دل خوش کرده ایم ###

لحظه هايم را با گريه پر مي کنم رؤيايم را با تبسمي تلخ

 

مي سازم من جاي خالي حضور ديگران را با اشک پر

 

مي کنم دنيايم را با عذاب ساخته ام خوشبختي ام را به

 

ديگران باخته ام من فردايم را با هيچ مي سازم خانه ام

 

را با ترديد مي سازم .

 

من درد را مي نويسم با اشک بر ديواره هاي اين دل تنها

 

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...

 

اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...

 

كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...

 

مي توان از نگاهش خواند ...

 

اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...

 

و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم......!

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:56  توسط he3am  | 

#####........زندگی با تو........#####

باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ... و من تنها

 حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد روزي بخواني

و شايد هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت

مي برد...

مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم... و به ياد

 تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم و تنها به عمق جاده ي

 ماه سفر مي كنم .

بهترينم حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه

محسوس نيست اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند

وجودم احساس مي كنم و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد

آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگي گوهرهاي

 ناب محبت مي تاباند ... چشمهاي تو وسعت آسمان حضور

 را به زندگي من مي بخشد ...

نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم...

قصه ي عشق منو تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله

داشته باشد ...

ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد

مگر با مرگ....

 اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با

دستان گرم مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود

 براي احساس ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته

و تنهايم....

 حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس

 تنگ سينه ام سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم

عشقت درب اين قفس شكسته را باز مي كند و مرغ اسير

 عشق را در آسمان زندگي من و تو با سرافرازي به پرواز

در مي آورد ... و آن گاه ....

من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم....

 زندگي با تو در كنار تو .... با كمال زيباي ...عشق ...

 آرامش... با تو تنها با تو............

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:44  توسط he3am  | 

يه داستان جالب .....اما خيلي تلخ


يكي دو روزي ميشه كه رفته بودم در يكي از مغازه ها!!!

 

يه آدم اومد در مغازه ظاهرا صاحب مغازه رو مي شناخت!!!

 

با صاحب مغازه شروع كردن به حرف زدن با صداي بلند و خلاصه ...

 

در مورد يه جريان بود!!!

 

اينكه برادر اون آدم به علت خلاف كردن زياد به زندان رفته بود....!

 

بعد از يه مدتي از زندان فرار كرده بود و افسراي كلانتري موفق

 

نشدن اونو بگيرند!

 

حالا جالب اينجاست كه مادرش رو به جاي اون پسر انداخته بودن

 

 زندان....

 

پسر هم نمي خواست خودشو حاضر كنه كه مادرش آزاد بشه.....

 

نمي دونم براي شما هم جالبه؟

 

براي من كه خيلي جالب بود!!!

 

مادري كه با زحمت پسري رو بزرگ كرده و حال به جايي رسيده كه

 

 به خاطر اون پسر بايد بقيه عمرش رو داخل زندان سپري كنه!!!

 

از روزي كه متوجه اين اتفاق شدم تمام ذهنم شده يه علامت سوال

 

 كه براي چي اون پسر اين كار رو كرده؟؟؟؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:11  توسط he3am  | 

قلبم مال تو


پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري

هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم. دختر لبخندي زد و گفت

ممنونم.


تا اينکه يه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نياز فوري به قلب

داشت...از پسر خبري نبود...دختر با خودش مي گفت: مي دوني که من

هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا

کني...ولي اين بود اون حرفات؟...حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من

ديگه هيچ وقت زنده نباشم...آرام گريست و ديگر هيچ چيز نفهميد...


چشمانش را باز کرد،دکتر بالاي سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟

دکتر گفت نگران نباشيد،

پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد...در ضمن اين

نامه براي شماست!..


دختر نامه رو برداشت،اثري از اسم روي پاکت ديده نمي شد،بازش کرد

ودرون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

 من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين

 كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نمي تونست باور کنه...اون اين کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده

 بود...


آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 14:9  توسط he3am  | 

مرد تنها.....!!!

استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. 

بعد ، از شاگردان پرسيد:

به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست .

اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ،

چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .

استاد پرسيد : خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟

يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.

حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

شاگرد ديگري جسارتا“ گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار

 ميگيرند و فلج مي شوند و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد..

و همه شاگردان خنديدند

استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟

 

شاگردان جواب دادند : نه

 

پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟

 

شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.

 

استاد گفت : دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است .

 

اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد .

 

اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .

 

اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.

 

فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است .

 

اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.

  

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ،

 

هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود

 

 از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد!

 

دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري .

 

زندگي همين است............!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 14:18  توسط he3am  | 

جزيره.....

جزيره.....

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي ,

 غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي

جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره

 قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن.

 

وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي

با شکوه داشت کمک خواست و گفت آيا ميتونم با تو

همسفر شوم؟

 ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و

جايي براي تو ندارم.

عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود

 کمک خواست.

غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق

زيباي مرا کثيف خواهي کرد.

غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت اجازه بده

که با تو بيايم غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي

ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم.

عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق

شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. 

 آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که

ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد.

عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد

 و سريع سوار قايق شد.

وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و

عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد.

 عشق نزد علم رفت و گفت :

ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟

علم پاسخ داد زمان.

عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 20:9  توسط he3am  | 

داستان دیوانگی و عشق ...

داستان ديوانگي و عشق...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

زمان هاي قديم? وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود.

فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

 

ذکاوت گفت بياييد بازي کنيم. مثل قايم باشک!

 

ديوانگي فرياد زد: آره قبوله من چشم مي زارم!

 

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد?‌ همه قبول کردند.

 

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک? ...

 دو? ... سه? ... !

 

همه به دنبال جايي بودند که قايم بشوند.

 

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

 

خيانت خودش را داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.

 

اصالت به ميان ابر ها رفت.

 

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

 

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت? به اعماق دريا رفت.

 

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

 

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

 

آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان مي شمرد:

 هفتادو سه? هفتادو چهار? ...

 

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

 

تعجبي هم ندارد. قايم کردن عشق خيلي سخت است.

 

ديوانگي داشت به عدد ??? نزديک مي شد? که عشق رفت

وسط يک دسته گل رز آرام نشست.

 

ديوانگي فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

 

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

 

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد.

اما از عشق خبري نبود.

 

ديوانگي ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت

و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

 

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آن

 را با تمام قدرت داخل گل هاي رز فرو برد.

 

صداي ناله اي بلند شد.

 

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد?

دست هايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش

 خون مي ريخت.

 

شاخهء درخت? چشمان عشق را کور کرده بود.

 

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

 

حالا من چي کار کنم؟ چگونه مي توانم جبران کنم؟

 

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من?

 تو ديگه نميتوني کاري بکني?

فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يار من باش.

 

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

 

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر

به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:24  توسط he3am  | 

 

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت

 ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش

 دعا کردم آه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید

و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد اجابت قرار نداد و او

را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم

و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم

 رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و

 امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او

 را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم

همیشه ماندگار است!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:48  توسط he3am  | 

 

کنج قفس نشستم و در خلوت سکوت

غمگین گریستم!

این درد میکشدم که ندانم در این قفس

پابند کیستم؟

خامش ز چیستم؟

برف خیال تو در دست های دوستی من بیش از دمی نماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:41  توسط he3am  | 

     

 

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از

سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود

عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی

حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب

یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد

شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد

مرا رها مکن!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:36  توسط he3am  | 

شكست!!!

 

 

 

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد... چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد: شايد اين رفع بلاست...

يك نفر زمزمه كرد : باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست...

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...

تكه اي از آن را برمي داشت و مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

هيچ كس هيچ نگفت، غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...؟؟!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:46  توسط he3am  | 

 

انتظار

 

 

در عصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام، در ِ کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:8  توسط he3am  | 


آرزو

 

 

 

آرزويم اين است

نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق آن که تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه

که دلت مي خواهد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:30  توسط he3am  | 

سکوت

 

 

 

دیگه مثل اون روزها بودنت منو آروم نمیکنه ...

این روزا دیگه دلم نمیخواد بشینم

یه گوشه ی دنج و خلوت به تو فکر کنم

... دیگه دلم نمیخواد قلمو دستم بگیرم و تویه هزار واژه معنات کنم

،دیگه نمیتونم زیر چرخش خودکار ، تویه آبی جوهر ، نگات کنم ، صدات کنم

،این روزا دیگه دلت باهام نیست

منو خواستی واسه روزای بی صدات ، وقتی اون روزا تموم شدند خواستی برم ...

اما باز به من نگفتی

خواستی باشم اما کم رنگ ، باشم واسه هر وقت تو خواستی

هیچ وقت فکر نکردی دل بزرگ من ، دلی که یه روز اونقدر بزرگ بود که هیچ وقت جای خالی کسی رو تویه خودش حس نمیکرد

حالا کوچیک شده ، تو خواستی کوچیک بشه ، خواستی که همیشه برای تو بشه قد یه گنجشک .خواستی همیشه برات یه عروسک بمونه

.اما فکر نکردی عروسک خواب و بیداری نیست ، فکر کردی هست

خواستی پستونکش رو بذاری دهنش ، بهش بگی لالا کن تا من بیام سراغت ، فکر نکردی تا تو نباشی ، زیر چشمی نگاه میکنه

آرزو میکنه نگاه کنه ، ببینه تو یه چیزی جا گذاشتی و شاید بیایی دنبالش و چقدر دعا میکنه که برگردی

.اما تو یهو بزرگ شدی

اونقدر که دیگه فکر کردی عروسک خواب و بیداری به درد تو نمیخوره ماله بچه کوچولوهاست

!فکر کردی الان اگه یه رباط داشته باشی بهتره

.چون دیدی آدم بزرگا اسباب بازی هاشون فرق میکنه

... اونوقت رفتی در صندوقچه مادربزرگت رو باز کردی

... عروسک خواب و بیداریت رو گذاشتی تویه اون ، گفتی بمون

... یه روز میام سراغت ، گفتی منتظر بمون یه روزکه دیدم زندگیم خالی شده

. دیدم هیچ کس تویه زندگیم نیست میام حالت رو میپرسم

. یه روزی که هیچ کس نفهمه من با عروسک بچگی هام بازی کنم

... رفتی

در صندوقچه رو بستی و اونوقت نفهمیدی عروسکت تویه نور کم سویی که از روزنه ی صندوقچه به صورتش میخوره درخشش اشکهاش رو تقدیمت میکنه

. نفهمیدی بغض کرد و نخواست اونو جلوی تو بیرون بریزه

خواست پیش خواسته ی تو آروم باشه تا تو فکر کنی عروسکت هم دست از بچه بازی هاش برداشته

تو رفتی و هنوز در صندوقچه بستس و عروسک خواب و بیداری تو هنوز بیداره تا ،شاید یه روز برگردی

،گرد و غبار صندوقچه رو بزنی کنار ، بازش کنی و باز مثل بچگی هات

مثل روزهای تنهاییت اونو بغل کنی ، نگاش کنی ، بوش کنی و بعد ببوسی

و اونوقت باز با همون صدای همیشگی خودت بهش بگی که عروسکم تموم زندگی منی

... به یاد آرزوهایم سکوت میکنم، بالاتر از صد فریاد!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:34  توسط he3am  |